مهرآئین
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند ...................... که مکدر شود آئینه مهر آئینم

   

عادت

اینروزها عادتمان شده که یکسری جملات و عکسهایی که به نظرمان جالب می آیند را به اشتراک می گذاریم بی آنکه به آن خوب بیاندیشم و یا اینکه واقعا قبولش داشته باشیم.

اینروزها عادتمان شده که برای هر کس و هر چیز جوک و لطیفه بسازیم. هنوز بازی ایران و آرژانتین تمام نشده، مسی و خاندانش را مورد عنایت قرار دهیم. هنوز عیدفطر نشده، جوکهای رویت هلال ماه و سفر شمال را بسازیم. روزانه دهها لطیفه از دکتر شریعتی، دهخدا، لقمان و غضنفر بسازیم و یا قومیتها و فرهنگهای مختلف را مسخره کنیم بی آنکه به تبعاتش بیاندیشیم.

اینروزها عادتمان شده که دخترها پسرها را تحقیر کنند و پسرها دخترها را مسخره. گویی از تحقیر کردن هم لذت می بریم، بی آنکه بدانیم تحقیر کننده و تحقیر شونده دو روی یک سکه اند.

اینروزها عادتمان شده که جملات قصار بزرگان و روانشناسانه را به اشتراک بگذاریم بی اینکه درلحظات سخت زندگی به یاد آنها باشیم و ازشان استفاده کنیم. دائما در حال افراط و تفریطیم. گاهی چیزی یا کسی را به عرش اعلا می رسانیم و گاهی به حضیض ذلت می کشانیم. عادتمان شده دروغ بگوییم، تهمت بزنیم، تحقیر کنیم و تخریب. چرا؟ جوابهای بسیاری می تواند داشته یاشد.

اینها را می نویسم برای خودم، برای آنکه یادم بماند که به قول سهراب"کاری نکنیم که به قانون زمین بر بخورد " و "بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم."

...


 

چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز؟

...


پر از خالی

وقتی پُرم از خالیِ نبودنت، کفشها و کوچه بی قرار می شوند...

...


دلتنگی

دلتنگ که باشی، وسیع ترین دشتها هم برایت قفس است.


...


 

تمام دردهایت به جانم. بیا و دلتنگیهایم را بگیر. تمام عمر بی حاصلم، فدای یک لحظه نگاه تو،غربت صدای تودرآن شب بارانی.

...


 

سفرت به خیر اما

تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را.

...


سه یادآوری کوتاه

 

1-    هر شب ما به رختخواب میرویم،‌ ما هیچ اطمینانی نداریم که فردا صبح زنده بر می خزیزیم، با این حال ساعت را برای فردا کوک می کنیم.« این یعنی اُمید»

2-    کودکی یکساله ای را تصور کنید، زمانی که شما او را به هوا پرتاب می کنید، او می خندد، چرا که او می داند که شما او را خواهید گرفت.«این یعنی اعتماد»

3-    روزی،‌ تمام روستایی ها تصمیم گرفتند، تا برای بارش باران دعا کنند، در روزی که برای دعا همگی دور هم جمع شدند،تنها یک پسر بچه با خود چتری داشت.«این یعنی ایمان»

...


 

به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

هنگامى که زمین شدیداً به لرزه درآید، و زمین بارهاى سنگینش را خارج سازد!
و انسان مى‏گوید: «زمین را چه مى‏شود (که این گونه مى‏لرزد)؟!» در آن روز زمین تمام خبرهایش را بازگو مى‏کند ؛
چرا که پروردگارت به او وحى کرده است! در آن روز مردم بصورت گروه‏هاى پراکنده (از قبرها) خارج مى‏شوند تا اعمالشان به آنها نشان داده شود! پس هر کس ، هم وزن ذره‏اى کار خیر انجام دهد آن را مى‏بیند! و هر کس ، هم وزن ذره‏اى کار بد کرده آن را مى‏بیند!

...


امید

در یک آزمایشگاه چند تا موش رو تو استخر آب انداختند و زمان گرفتند تا ببینند موشها چند ساعت دوام میارند.
حداکثر زمانی رو که تونستند دوام بیارند 17 دقیقه بود.
سری دوم موشها رو با توجه به اینکه حداکثر 17 دقیقه می تونند زنده بمونند تو همون استخر انداختند.
اما این بار قبل از 17 دقیقه نجاتشون دادند. بعد از اینکه موشها زمانی رو نفس تازه کردند دوباره اونها رو تو استخر انداختند.
حدس بزنید چقدر دوام آوردند؟
26 ساعت، یعنی حدود 95 برابر بیشتر از قدرت واقعی شون
پس از بررسی های لازم دانشمندان به این نتیجه رسیدند که علت زنده بودن موش ها این بوده که اونها امیدوار بودند تا دستی باز هم اونها رو نجات بده و تونست.
...


زبان

به قول روباهه خطاب به شازده کوچولو:" زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست."

زبان و کلمات برای برقراری ارتباط به کار میرن. اگه قراره کارکردشون برعکس شه و ایجاد سوء تفاهم کنن، پس بهتره سکوت کرد. اینروزا احساس میکنم، حرفایی میزنم که نباید و گاهی حرفایی نمیزنم که گفتنشون لازمه. هم چیزایی که میگم ایجاد سوء تفاهم میکنن و هم چیزایی که نمیگم. پس فعلا تا زمان نامعلومی حرفی برای گفتن ندارم.

...


چالش

کمتراز چهار سال پیش صدای اعتراض مردم را خاموش کردند، زدند و کشتند و بردند وکهریزکی کردند و به قول خودشان چشم فتنه را درآوردند، حالا در آستانه انتخابات بعدی به این نتیجه رسیده اند که :

"محمدحسین صفارهرندی٬ عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام گفته است رئیس جمهوری آینده نباید رهبر ایران را دور بزند. به گفته او، این فرد باید با آیت‌الله خامنه‌ای «شفاف» باشد، نه اینکه یک حرفی بزند و در عمل به‌گونه‌ای دیگر رفتار کند.

به گزارش خبرگزاری دانشجو، آقای صفارهرندی، یکشنبه ششم اسفند در نشستی با عنوان «بصیرت انتخاباتی و شاخص‌های مورد نظر رهبری» در دانشگاه آزاد بروجرد، افزوده است که «در انتخابات پیش رو چالش امنیتی داریم.»
 
به گفته این مشاور فرهنگی سپاه، رئیس‌جمهوری ایران، «باید جایگاه دینی رهبر انقلاب را به عنوان نائب امام عصر به رسمیت بشناسد و رابطه‌اش با او، متعهدانه باشد و یک رابطه پدر و فرزندی، به درد نمی‌خورد.» "

یعنی باید این همه هزینه میشد تا به این نقطه برسیم؟

...


من هستم، چون ما هستیم

یک پژوهشگرانسان شناس در آفریقا، به تعدادی از بچه های بومی یک بازی را پیشنهاد کرد.او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود.

هنگامی که فرمان دویدن داده شد ، آن بچه ها دستان هم را گرفتند و بایکدیگر دویده و در کنار درخت، خوشحال به دور آن سبد میوه نشستند. وقتی پژوهشگر علت این رفتار آن ها را پرسید وگفت درحالی که یک نفراز شما می توانست به تنهایی همه میوه ها را برنده شود،چرا از هم جلو نزدید؟ آنها گفتند ": اوبونتو"* ؛ به این معنا که: "چگونه یکی از ما می تونه خوشحال باشه، در حالی که دیگران ناراحت اند"؟

اوبونتو" در فرهنگ "ژوسا" یعنی : من هستم، چون ما هستیم

...


چتر و باران

و چتر، خیانت است به باران.

مانعی است میان صورت من و دستهای نوازشگر او.

...


صداقت

هیچ صداقتی بین هیچ دو نفری وجود ندارد. به چشمهای یکدیگر خیره میشویم ، لبخند زده و دروغ می گوییم. همیشه اصل حرفهایمان چیز دیگری است. حتی اگر دروغ هم نگوییم، همه حقیقت را نمی گوییم. واژگانی که بر لبهایمان جاری میشوند و کلماتی که بر قلبمان میگذرند، دو خط موازی هستند و من بر خلاف فیزیکدانها هیچ اعتقادی به اینکه خطوط موازی در بینهایت بهم میرسند، ندارم. گاهی نمی دانیم و دروغ می گوییم. گاهی نمی خواهیم و دروغ می گوییم و گاهی هم نمی توانیم. اینطوری به من زل نزن. گفته بودم که من یا صفرم و یا یک. یا سفید و یا سیاه. اصلا هم از رنگ خاکستری خوشم نمی آید. چون او هم دروغ میگوید. هر جا به نفعش باشد، مایل به سفید است و گاهی دیگر مایل به سیاه. ولی چه خوب که تو هستی وگرنه نوشته و حکم امروزم همیشگی میشد، ولی تو همیشه مثال نقض تمام قانونهای منی.

...


پاییز برگ ریز هزار رنگ

پاییز هم پاییزهای قدیم. آخرای شهریور که میشد کم کم بادهای پاییزی شروع به وزیدن میکردن. کم کم بوی مهر و مدرسه میومد. برگ ریزان خزان شروع میشد، رنگ برگها عوض میشد و پاییز برگ ریز هزار رنگ، نقش رویا می بافت. وارد پاییز که میشدی انگارکه وارد ابرها شدی. سبک، متحرک، پر از بارون.

همه چی تو پاییز یه جور دیگه است. دوست داشتن، عاشق شدن. پاییز پر از خاطره است. خاطرات کودکی و مدرسه. خاطرات نوجوانی و کنکور. خاطرات درس و دانشگاه. خیابون انقلاب با همه شلوغیش. حیاط پشتی دانشگاه. همون باغ مخفی. کیک و چای عصرونه تو همون باغ. سر یه دوست روی شونه ات. دوستی که تازه عاشق شده بود و حال غریبی داشت. قرارهای غروب پاییز توی کافه کنج. بوی قهوه و چوب. بوی پیپ هنرمند میزکناری. صدای موسیقی ناب که با صدای شر شر بارون ترکیب میشه. لحظه های بی قراری.

یه وقتایی توی زندگی هست که آدم دلش میخواد زمان متوقف شه. همه چیز، همه کس و همه جا همونطوری که بودن بمونن. زمان تکون نخوره. آخه بی انصاف با حرکتش همه چی رو با خودش میبره. یهو به خودت میایی و میبینی ده پونزده سال گذشته و دیگه هیچ کس، هیچ چیز و هیچ جا همونای قبلی نیستن. دلت میگیره و دوباره بارون میخواد.

...


 

“و سپاس مخصوص خدایی است که ما را آفرید و نه ما او را ”. و سپاس مخصوص خداوندی است که تلاطم و بیقراریهای مارادید و آرامش را بر ما حکمفرما کرد. و سپاس مخصوص خداوندی است که خشم و بیرحمی مارادید و برما خشم نگرفته و به مامهلت داد. خداوندی که گریزی از ملک و ملکوتش نیست و همچنان آمرزنده مهربان است. خداوند خالق نیکی، مهربانی وکرامت. خداوندی که شاهد فراموشی و گم گشتگی ماست و صبورانه به انتظار نشسته، آنچنانکه اگر بندگانش میدانستند از شوق ، جان میدادند. " و خدایی که در این نزدیکی است، لای این شب بوها." سپاس مخصوص خداوند خالق زیبایی، شب و روز، فلق و شفق، شمس و قمر و نور . که خود نور است. نور علی نور. نورکمثله نور و هو علی کل شیء علیم. "که گوهر ثنای تو آن است که خود سفته ای".

...


قضاوت کردن دیگران

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی،پزشک با عجله راهی بیمارستان شد.او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش راعوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد،او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من درخطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟


پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم,پدر با عصبانیت گفت:"آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسرخودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟ پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم" از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم , شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ، پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد . برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه . ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا .


پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است)عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد.خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کردو بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کردگفت : اگر شما سؤالی دارید، ازپرستار بپرسید .


پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت:"چرا او اینقدر متکبراست؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروزدر یک حادثه یرانندگی مرد. وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد, او با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند."

...


یادی از سهراب سپهری

" - چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی

  - چقدر هم تنها

  - و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک

   دچار آبی دریای بیکران باشد

  - چه فکر نازک غمناکی!"

...


دعای ماه رجب

یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ ؛ اى که براى هر خیرى به او امید دارم.

وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ کُلِّ شَرٍّ ؛ و از خشمش در هر شرى ایمنى جویم

یا مَنْ یُعْطِى الْکَثیرَ بِالْقَلیلِ ؛ اى که مى‌دهد (عطاى) بسیار در برابر (طاعت) اندک

یا مَنْ یُعْطى مَنْ سَئَلَهُ ؛ اى که عطا کنى به هر که از تو خواهد.

یا مَنْ یُعْطى مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ ؛ اى که عطا کنى به کسى که از تو نخواهد.

وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ ؛ و نه تو را بشناسد

 تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً ؛ از روى نعمت بخشى و مهرورزى

اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ ؛ عطا کن به من به خاطر درخواستى که از تو کردم

جَمیعَ خَیْرِ الدُّنْیا وَ جَمیعَ خَیْرِ الاْخِرَةِ ؛ همه خوبى دنیا و همه خوبى و خیر آخرت را

وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى ؛ و بگردان از من به خاطر همان درخواستى که از تو کردم

 اِیّاکَ جَمیعَ شَرِّ الدُّنْیا وَ شَرِّ الاْخِرَةِ ؛ همه شر دنیا و شر آخرت را

فَاِنَّهُ غَیْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَیْتَ ؛ زیرا آنچه تو دهى چیزى کم ندارد(یا کم نیاید)

وَ زِدْنى مِنْ فَضْلِکَ یا کَریمُ ؛ و بیفزا بر من از فضلت اى بزرگوار

یا ذَاالْجَلالِ وَالاِْکْرامِ ؛ اى صاحب جلالت و بزرگوارى

یا ذَاالنَّعْماَّءِ وَالْجُودِ ؛ اى صاحب نعمت و جود

یا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَیْبَتى عَلَى النّارِ ؛ اى صاحب بخشش و عطا حرام کن محاسنم را بر آتش دوزخ

...


شکنجه خاموش

       بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار می داد.

حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت می شد. از هیچ یک از تکنیک های متداول شکنجه استفاده نمی شد اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. زندانیان به مرگ طبیعی می مردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمی کردند. بسیاری از آن ها شب می خوابیدند و صبح دیگر بیدار نمی شدند. آن هایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمی کردند و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی می ریختند.

دلیل این رویداد، سال ها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد :

·         در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده می شد. نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمی شدند.

·         هر روز از زندانیان می خواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده اند، یا می توانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند.

·         هر کس که جاسوسی سایر زندانیان را می کرد، سیگار جایزه می گرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمی شد.

·         همه به جاسوسی برای دریافت جایزه که خطری هم برای دوستانشان نداشت عادت کرده بودند.

تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است

·         با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین می رفت.

·         با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب می شد و خود را انسانی پست می یافتند.

·         با تعریف خیانت ها، اعتبار آن ها نزد هم گروهی ها از بین می رفت.

 

و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.

این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده می شود.

سوال :

در زندگیمان به چه میزان خودمان و اطرافیانمان را به صورت خاموش شکنجه کرده ایم؟

...


بهاریه

بیا که در تن خسته توان درآید باز

...


 

"یاد آر ز شمع مرده یادآر"

...


"به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی"

توی یه جمع قدیمی، آدماییکه مدتهاست میشناسیشون و توی شرایط مختلف کنار هم بودین، یهو برات غریبه میشن. وقتی به تک تکشون نگاه میکنی، احساس غربت میکنی. میشناسیشون ولی نمیشناسیشون. تو از این آدما تقریبا همه چیز رو به خاطرداری. خوبییها و بدیهاشون. ولی وقتی باهاشون هستی یا حتی در خلوت خودت، معمولاخوبیها و خاطرات خوشی رو که باهاشون داشتی رو به یاد میاری و درنهایت دوستشون داریولی اونا اینطوری نیستن. حالا که هستی به خاطر میارنت و معمولا یکسری رفتارها وخاطراتی رو که در شرایط خاص پیش اومدن رو بیشتر به خاطر دارن. خلاصه اینکه بدترینقسمت شخصیت تو، توی یادشون مونده و مهم تر اینکه همون برداشت رو به بعدیهای خودشون هم منتقل میکنن. یعنی آدمای تازه وارد اون جمع هم با اینکه تا حالا با تو برخوردخاصی نداشتن، ولی همه چیز رو راجع بهت میدونن. اونم فقط قسمتای بد داستان رو. اونمیکطرفه.با خودت فکرمیکنی چرا؟ و این سوال مثل خوره میفته به جونت. یه جوابایی واسش داری ولی کامل نیست. یه جاهایی اشتباهاتی کردی. قبول. ولی بعدش سعی کردی درستش کنی. چرا کسی قصد فراموش کردن و بخشیدنش رو نداره؟جالب اینجاست که اونایی که هیچ وقت درگیر این قضایا نبودن و فقط شنیدن، بیشتر بهش دامن میزنن. سالها این سوال وجوابها ذهنتو درگیر میکنه.ولی بالاخره که چی؟ هیچی. یه روز آروم و مطمئن، اون آدماو خاطراتشونو میذاری توی یه جعبه و درشو میبندی و اون جعبه رو میفرستی به دورترین مکان ذهنت و توی دنیای واقعی، تمام ارتباطاتتو قطع میکنی ولی تو دنیای درونت،هروقت دلت خواست، یه گوشه از در جعبه رو باز میکنی و یه نگاه به تمام یا قسمتی ازمحتویاتش میندازی و بعد هم درشو میبندی تا یه وقت دیگه.یه واقعیتهایی وجود دارن که باید پذیرفتشون. اینکه تونمیتونی همه رو دوست داشته باشی. تو نمی تونی از همه بدت بیاد. دیگران هم حقانتخاب دارن. میتونن تورو دوست داشته باشن یا نداشته باشن. میتونن واسه کارشوندلیل داشته باشن یا نداشته باشن. یه رابطه هایی، زمان و مکان محدودی دارن. تو یهلحظه به این نتیجه میرسی که : خب، تموم شد. همون لحظه باید این رو بپذیری. نبایدباهاش بجنگی یا کشش بدی. رابطه مثل یه طنابیه که دوسر داره. تو همیشه نمیتونی یه سرشو بکشی. باید از اون سر هم کششی باشه. در ضمن، هر چیزی هم دلیل و منطق نمیخواد.چرا همیشه دنبال دلیل میگردی. نه اینکه نداره. حتما داره . ولی دنبال دلایلشون،توی اینجا نمیتونی بگردی. جای دیگه و ریشه دیگه ای داره.

 

پ.ن: تو که توی اون جمع هستی و در عین حال نیستی، این نوشته رو بخون و بگذر. ذهن تحلیلگر کنجکاوتو مشغولش نکن. من تا حدودی فهمیدم داستان ازچه قراره. حرفای اون شب تو هم بیشتر کمکم کرد.اینو واسه ثبت تو خاطرات آنلاینم نوشتم. به قول سهراب: به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی. بی خیال.

...


 

بازم یه شروع دیگه...

...


 

درزلف چون کمندش ایدل مپیچ کانجا           سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

...


شکرانه

چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

...


سر ارادت ما و آستان حضرت دوست.........که هرچه برسر ما میرود ارادت اوست

...


تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و میترسم که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

...


گویند سنگ لعل شود در مقام صبر...

صبرهمیشه چیزخوبیه ولی خیلی مهمه که آدم بتونه تشخیص بده که چه وقت, دیگه صبر کافیه و حالا باید یه کاری کرد.

...


اندر احوالات شرکتهای معظم ایرانی

اینجا یه شرکت بزرگه. کارمندای نسبتا زیادی داره. تو این آشفته بازار, حقوق کارمنداشو به موقع میده. راس ساعت 12 ناهارا رو میارن پشت میزت و بهت تحویل میدن و 12:30 میان و ظرف و آشغالای اونو جمع میکنن و میبرن. یه خانم هست که روزی سه بار کل دستشوییها رو میشوره و تمیز میکنه. یه نیروی خدماتی هم در هر طبقه هست که به کارای آشپزخونه میرسه و بقیه کارایی که بهش واگذار کردن رو به عهده داره.  ظاهرا همه چی خوبه. روز مصاحبه, آقای مدیر عامل از من پرسید: خودتو چطور توصیف میکنی؟ جواب دادم: کارمو بلدم, با صداقت هستم, پشت کار خوبی دارم و اینکه کسی نباید منو عصبانی کنه. سرشو بلند کرد و پرسید: مثلا چی عصبانیت میکنه؟ جواب دادم: بی ادبی و بی احترامی, شکستن حرمتها, دورویی, اینکه کسی رودر روم بهم بخنده و پشت سر زیرآبمو بزنه, دروغ واینکه توی روابط همکاری, کسی پاشو از گلیمش دراز تر کنه. یه کم نگام کرد و گفت: اینا جزء اصول اولیه و منشور اخلاقی اینجاست. منم گفتم: خدا رو شکر. ان شاء الله همینطوره که میگین. از بین آدمای زیادی که واسه مصاحبه اومده بودن و در مرحله تست و مصاحبه فنی, رد شده بودن. فقط چند نفر فرصت مصاحبه با مدیر عامل رو داشتن و من تنها فرد موفق میدان. قاعدتا باید احساس شادی میکردم ولی اینطور نبود. یک ماه فروردین رو سرکار نرفتم تا به کمی آرامش برسم. تمام مدت از فکر رفتن و شاغل شدن در این شرکت, حس اضطراب عجیبی به جونم میافتاد. تمام جسم و روحم آلارم میداد که نرو. ولی رفتم. کم کم منشور اخلاقی  این شرکت و پایبندی کارمنداشو بهش دیدم!

سیستمهای شنود و ضبط مکالمات تلفنی(داخلی و خارجی), دوربینهایی که خیلی ماهرانه در سراسر سالنها و حتی آسانسورها کار گذاشته شدن. حق صحبت با موبایل رو نداری. اگرم بود, خیلی کوتاه. باید قبل از 8 بیایی و بعد از 4 بری, درحالیکه ساعت کاری از 8 تا 4 است. اگر راس 4 هم بری, تاخیر میخوری. چون مدیر عامل اعتقاد داره: کسیکه راس 4 میره, یعنی حداقل از یه ربع قبلش داره واسه رفتن آماده میشه! حق رفتن پای میز همکار و دوستی رو نداری, مگر اینکه فقط صحبت کار باشه. تجمع بیش از دونفر در آشپزخانه برای ریختن چای و یه گپ دوستانه و روزانه ممنوعه.اگه تا جلوی در ورودی شرکت بخواهی بری و مثلا بسته ای به کسی بدی یا بگیری باید با مدیرت هماهنگ کنی و اون با نگهبانی هماهنگ میکنه. کسی حق اومدن پیشت و دیدنتو نداره. تا 4:15 حداکثر 4:30 باید شرکتو ترک کنی مگر اینکه طی لیستی, رییست ازت بخواد که بمونی.اینترنتا محدوده. هرجا هم که بری, آمارتو میگیرن. آنتی فیلتر و اینا هم که گناه کبیره است. باید همیشه مرتب و آراسته و جدی پای سیستمت باشی و حتی اگه گلاب به روتون, بخوای دستشویی بری, باید از یکی خواهش کنی جواب تلفنتو بده. چون مدیرعامل ممکنه بهت زنگ بزنه, یا اون روز روی تو زوم کرده باشه و اگر خودش یا دیگری بهت زنگ بزنه و تو به هردلیل جواب تلفن رو ندی, قطعا اخراجی. اینا هیچ قانون نوشته شده ای نداره. و توجیه مدیران اینه: اگه تو این لحظه که داری با موبایل حرف میزنی, مدیر عامل تو رو ببینه چی؟ اگر وقتی یهو بیاد داخل سالن و تو پشت میزت نباشی و بیاد و ببینه تو با همکارت دارید تو آشپزخونه چای میریزید و لبخندی هم به لب دارید, چی؟ و توجیه تمام این کارا اینه که آقای مدیرعامل از این کار و این برخورد و این حرکت خوشش نمیاد. خیلی وقتا هم خواسته ها و نظرات خودشونو به نام مدیر عامل به ما القاء میکنن.(همون کاری که داعیه داران مذهب با ما میکنن. برداشت و سلیقه شخصی خودشونو به عنوان حکم لایتغیر الهی به زور به ما تحمیل میکنند.) این قوانین نانوشته رو معمولا  کسی بهت نمیگه وباید باهوش و بادقت باشی تا در گذر زمان این چیزا دستت بیاد.این  روزا دایم از خودم میپرسم: اگه این مدیرای محترم و کارمندای عزیز, اینقدر که از مدیرعامل میترسن و اونو دائم شاهد و ناظر اعمالشون میدونستن, از خدا میترسیدن, احتمالا این شرکت جای بهتری برای کارکردن می بود.

 

...


 

پاییز مبارک.

...


نیایش برای صلح

نیایش برای صلح

اثری از فرانچسکوی قدیس 

خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار ده

آنجا که کین است، بادا که عشق آورم

آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم

آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم

آنجا که خطا است، بادا که راستی آورم

آنجا که شک است، بادا که ایمان آورم

آنجا که نومیدی است، بادا که امید آورم

آنجا که ظلمات است، بادا که نور آورم

آنجا که غمناکی است، بادا که شادمانی آورم 

خداوندا،

بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن

در پی فهمیدن باشم، تا فهمیده شدن

در پی دوست داشتن باشم، تا دوست داشته شدن

چرا که با بخشیدن است که می گیریم

با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم

با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم

با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.

  

این متن در جلسه افتتاحیه سازمان ملل در سال 1945 خوانده شد.

 

...


 

بار دروغ خیلی سنگینه, سنگین تر از اون اینه که کسی حرف راستتو باور نکنه !

...


وارستگی

 روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم . با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد . او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.
 بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند. 

 در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود _ این را وارستگی میگویند.

 

...


 

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد               هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد                     که خاک میکده عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات است                 خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل            بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد
نماز در خم آن ابروان محرابی                         کسی کند که به خون جگر طهارت کرد
فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز           نظر به دردکشان از سر حقارت کرد
به روی یار نظر کن ز دیده منت دار                   که کار دیده نظر از سر بصارت کرد
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ              اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

...


 

چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

...


برتولت برشت

آنکس که حقیقت را نمی داند یک ابله است و لی آنکس که می داتند و پنهانش میکند, یک جنایتکاراست.

                             

...


"از رابعه"

توسنی کردم ندانستم همی                        کز کشیدن تنگ تر گردد کمند

...


 

کرد حاکم رو به لیلی کاین تویی           کز تو شد مجنون پرشان و غوی؟

از دگر خوبان تو افزون نیستی          گفت خامش چون تو مجنون نیستی

                                                  گفت خامش چون تو مجنون نیستی

                                                 گفت خامش چون تو مجنون نیستی

                                                  گفت خامش چون تو مجنون نیستی

...


مثنوی

این دهان بستی دهانی باز شد            تا خورنده لقمه های راز شد

لب فرو بند از طعام و از شراب               سوی خوان آسمانی کن شتاب

گر تو این انبان ز نان خالی کنی             پر ز گوهرهای اجلالی کنی


طفل جان از شیر شیطان باز کن            بعد از آنش با ملک انباز کن

چند خوردی چرب و شیرین از طعام         امتحان کن چند روزی در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر            یک شبی بیدار شو دولت بگیر

Mohammadreza Shajarian, 1980, Masnavi
...


منفعت

روزی خوکی نزد گاو ماده مزرعه میرود و با اندوه و یاس فراوان به گاو میگوید :
"میتونم یک سوالی را ازت بپرسم ، اما خواهش میکنم که رک و بی پرده پاسخم را بده . بهت قول میدهم که از پاسخت ناراحت نشم."
گاو با کمال حیرت می گوید : خوب بپرس .
خوک : گرچه میدانم که تو فقط به اهالی روستا شیر میدهی ولی مردم از گوشت تازه و پرچرب من همبرگر و سوسیس و کالباس درست میکنند و خیلی هم لذت میبرند . اما با این وجود هیچکس از من تعریفی نمی کند و کسی مرا دوست ندارد. در عوض تورا همه دوست دارند. بهترین چراگاه ها و علوفه های تازه برای تو فراهم است اما من باید تفاله و آشغالها را بخورم . دلیل این کم لطفی از طرف مردم چیست ؟
گاو با لبخندی پاسخ داد: علت علاقه مردم به من در آن است که من در حالیکه زنده ام نفعم به مردم میرسد و نفع تو بعد از مرگت به مردم میرسه.
...


"یه روز خوب می آد..."

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود.پسر اول در زمستان, دومی در بهار, سومی در تابستان و چهارمی در پاییز به کنار درخت رفتند.سپس پدر همه را فراخواند و ازآنها خواست که براساس آنچه دیده بودند, درخت را توصیف کنند.

پسر اول گفت: درخت زشتی بود, خمیده و در هم پیچیده.پسر دوم گفت: نه...درختی بود پوشیده از جوانه و پر از امید شکفتن.سومی گفت: نه...درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطر آگین.باشکوه ترین صحنه ای بود که تا به حال دیده ام.و پسر چهارم گفت: نه!! درخت بالغی بود پر از میوه ها, پر از زندگی و زایش.

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید, اما هریک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید.شما نمی توانیددرباره یک درخت یا انسان, فقط براساس یک فصل از زندگی او قضاوت کنید.شوق و عشقی که از زندگیشان برمیآید فقط در انتها نمایان میشود.وقتیکه همه فصلها آمده و رفته باشند.

اگر در زمستان تسلیم شوید, امید شکوفایی بهار, زیبایی تابستان و باروری پاییز را نخواهید دید. زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبینید. در راههای سخت پایداری کنید. لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند.

 

...


"یه روز خوب می آد..."

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود.پسر اول در زمستان, دومی در بهار, سومی در تابستان و چهارمی در پاییز به کنار درخت رفتند.سپس پدر همه را فراخواند و ازآنها خواست که براساس آنچه دیده بودند, درخت را توصیف کنند.

پسر اول گفت: درخت زشتی بود, خمیده و در هم پیچیده.پسر دوم گفت: نه...درختی بود پوشیده از جوانه و پر از امید شکفتن.سومی گفت: نه...درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطر آگین.باشکوه ترین صحنه ای بود که تا به حال دیده ام.و پسر چهارم گفت: نه!! درخت بالغی بود پر از میوه ها, پر از زندگی و زایش.

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید, اما هریک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید.شما نمی توانیددرباره یک درخت یا انسان, فقط براساس یک فصل از زندگی او قضاوت کنید.شوق و عشقی که از زندگیشان برمیآید فقط در انتها نمایان میشود.وقتیکه همه فصلها آمده و رفته باشند.

اگر در زمستان تسلیم شوید, امید شکوفایی بهار, زیبایی تابستان و باروری پاییز را نخواهید دید. زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبینید. در راههای سخت پایداری کنید. لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند.

 

...


منصور حلاج

 

حلاج را که می بردند پای چوبه داربه خواهرش گفتند بیاید برای وداع,
او هم آمد اما بدون سربند.مردها همه بانگش زدند که پس حجابت کو ؟!
او گفت: من اینجا مردی جز منصور نمی بینم.

 
...


تربیت یا اصالت

 در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه " شیخ بهائی" رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید :در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان " ؟شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من " اصالت " ارجح است . و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که " تربیت " مهم تر است !

 بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند . فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند ! 

درهنگام ِ شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم " تربیت " از " اصالت " مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت " تربیت " است .شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!! شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : این چه حرفیست فردا مثل امروز وامروز هم مثل دیروز!!! کار ِ آنها اکتسابی است که با تربیت وممارست وتمرین زیاد انجام می شود .

 ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند . لذا شیخ فکورانه به خانه رفت .او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آن نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان . شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب .

واین بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت : شهریارا ! یادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه " تربیت " هم بسیار مهم است ولی" اصالت " مهم تر ! یادت باشد با " تربیت" میتوان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و ” اصالت " خود بر می گردد و شیر ِ نا اهل ونا آرام و درنده می شود.

...


 

وقتی نخواد بشه، نمیشه. حالا تو خودتو بکش.

...


خرداد

هیچ امر مطلقی در این دنیا وجود ندارد. شادی و غم با هم هستند‌و چه بسا هرکدام پشت روی دیگری. باورش سخته ولی غیر ممکن نیست که تمام اتفاقات خوب و بد زندگی من در خرداد رخ داده . در یک روز خاص. خیلی خاص. بیست و پنجم خرداد. خرداد. خرداد پر از حادثه. از سالها پیش تا کنون. سیاسی، اجتماعی، خانوادگی، عشقی، مرگ، زندگی. هر امکانی وجود داره. چرا که نه. تمام آدمهای مهم و تاثیر گذار زندگی من ربطی به خرداد داشته اند. همه چیز در خرداد خلاصه شده. خصوصا هفته آخر. علی الخصوص، بیست و پنجم خرداد. امسال هم که با میلاد امام علی همزمان شده. چه کنم با این خرداد؟

...


دومین سالگرد

نزدیکی های تقاطع فاطمی و ولیعصر بودیم که صداهای فریاد و دعوا به هوا رفت. نگران شدیم. نگران اون کسانی که درگیر بودند و احتمالا تا چند دقیقه دیگه بازداشت می‌شدند و بعدشم که معلومه. شایدم معلوم نباشه! به محل صدا نزدیکتر شدیم . در کمال ناباوری دیدیم که نیروهای بسیج و نیروی انتظامی افتادن به جون هم. چند تایی هم از دو طرف سعی می‌کردن آبروداری کنند و اونا رو از هم جدا کنند و مردم رو پراکنده. جالب بود. احتمالا دعوا سر این بود که کی رییس باشه. شایدم از نحوه عملکرد هم ناراضی بودند. نزدیکیهای پارک ساعی دو تا از دوستانمون رو دیدیم که از ونک به سمت پایین میومدن. اونا هم مشابه همین درگیری رو اطراف ونک دیده بودند. هرچی که بود، مهم این بود که این شکاف و درگیریها در حال زیاد شدنه. بیچاره ملتی که هرگز روی آرامش رو ندیده. و اگر به همین منوال هم پیش بره، نخواهد دید. آخر شب که داشتن بساطشونو جمع میکردن که برن، یکی به بقیه گفت: خسته نباشین. یکی جواب داد: چی چی رو خسته نباشین. تاآخر تیر همین بساطه!!! ایکاش یه بار برای همیشه همه پشت به پشت هم میدادیم و این قائله رو ختم میکردیم.

...


 

من از آن روز که در بند توام، آزادم.

...


One of the few

One of the few

When you're one of the few
To land on your feet
What do you do to make ends meet?
Teach
Make 'em mad
Make 'em sad
Make 'em add two and two
Make 'em me
Or make 'em you
Make 'em do what you want them to
Make 'em laugh
Make 'em cry
Make 'em lay down and die

...