مهرآئین
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند ...................... که مکدر شود آئینه مهر آئینم

   

 

    از اونجائی که ميدونم وقت نداری به وبلاگم سر بزنی

و اگرم داشتی ,کار و بی علاقگی اين فرصت رو بهت نميداد ,

پس با خيال راحت , هرچی دلم بخواد می نويسم .چون ميدونم

هرچی بنويسم , خودم تنها خوانندش هستم.......

 

خسته شدم ...... خسته شدم از اين که نشستم و هی زمان رو کشتم تا ببينم

بالاخره تغييری در وضع موجود ايجاد می شه يا نه؟

خسته شدم از بس گذشته رو مرور کردم و جز ناراحتی و کلافگی

از بيهودگی عمری که گذشت , چيزی نصيب من نشد

 و نصيب تو هم , بدخلقی و نامهربونيهای من شد.....

از اين همه تکرار و تکرارو تکرار.....خسته شدم.

ای کاش می شد فرار کرد

ای کاش می شد يه جائی رفت که هيچ کس نشناسدت ,

خودت باشی و خودت, دريا باشه و آسمون و درخت و يه دنيا سکوت........

واقعا نميدونم؟ آيا همه اون چيزی که می خواستم باشم همين بود؟

 

 

 

...