مهرآئین
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند ...................... که مکدر شود آئینه مهر آئینم

   

 

بعضی وقتها درست وقتی که انتظارشو نداری اتفاق می افته:

ديروز که ياسمن و مريم و گلناز کلی خوشحالمون کردن و اومدن شرکت و رفتن

من و عليرضا هم رفتيم خونه.توی وليعصر سوار تاکسی شهران شديم...يک تاکسی درب و داقون قديمی.راننده راديو رو خاموش کرد و ضبط رو روشن کرد:

يک مبلغ ارمنی مسيحی داشت سخنرانی می کرد.راجع به خدا....عشق....اميد و

ايمان.می گفت که خدا هيچ وقت ما رو رها نمی کنه و فکر فردای تک تک ما هم هست....خودمونو به دستهای خدا بسپريم تا رها شيم............از اين همه دغدغه و فشار و نفرت و ناراحتی......

...