مهرآئین
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند ...................... که مکدر شود آئینه مهر آئینم

   

اعتراف می کنيم.....

سمیکو جونم خواسته تا اعتراف کنم ...منم اعتراف می کنم...

  • بچه که بودیم مامانم که تازه مذهبی شده بود به اجبار می خواست که نمازبخونیم....منم که از اجبار متنفرم...وضو می گرفتم....سجاده رو                        بازمی کردم....دولا راست می شدم ولی نماز نمی خوندم.....

 

  • تا ۲۴ سالگی نه تنها عاشق نشده بودم که حتی از جنس مخالف بیزار بودم... تا اینکه علیرضا رو دیدم...انقدر دوستش دارم که حتی گاهی از شدت علاقهخودم از خودم می ترسم....

 

  •  من بعضی وقتها روزه سکوت می گیرم....گاهی به ۱۰ روز هم می رسه....خودم ازش لذت می برم ولی گاها اطرافیانم را دیوانه می کنه...ولی .......
...