مهرآئین
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند ...................... که مکدر شود آئینه مهر آئینم

   

سمفونی سپیده دم

گفت بر می­گردم،

و رفت،

و همه­ی پل­های پشتِ سرش را ویران کرد.

 

همه می­دانستند دیگر باز نمی­گردد،

 

اما بازگشت

بی­هیچ پلی در راه،

 

او مسیر ِمخفی ِبادها را می­دانست.

 

قصه­ گوی ِپروانه­ها

برای ما از فهم ِفیل وُ

صبوریِ شتر سخن می­گفت.

 

چیزها دیده بود به راه وُُ

چیزها شنیده بود به خواب.

 

او گفت :

اشتباه می­کنند بعضی­ها

که اشتباه نمی­کنند !

 

باید راه افتاد،

 

مثل رودها که بعضی به دریا می­رسند

بعضی هم به دریا نمی­­رسند.

 

رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد !

 

او گفت :

تنها شغال می­داند

شهریور فصل ِ رسیدنِ انگور است.

 

ما با هم بودیم

 

تا ساعتِ یک و سی و دو دقیقه­ی بامداد

با هم بودیم،

بلند شد، دست آورد، شنل ِ مرا گرفت و گفت :

 

کوروش پسر ِ ماندانا و کمبوجیه

پیشاپیش ِ چهارسد هزار سرباز ِ پارسی

به سوی سد ِ سیوند راه افتاده است.

 

باید بروم

 

فقط من مسیر ِ مخفی ِ بادها را بَلَدم.

تازه­ترين دفتر شعر سيد «علی صالحی»

...