من در پس در تنها مانده بودم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.

گوئي وجودم ، در پاي اين در جامانده بود،

در گنگي آن ريشه داشت.

آيا زندگي ام صدائي بي پاسخ نبود؟

 

در تاريكي بي آغاز و پايان

فكري در پس در تنها مانده بود.

پس من كجا بودم؟

حس كردن جائي به بيداري مي رسم.

همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم :

آيا من سايه گمشده خطائي نبودم؟

 

 

/ 1 نظر / 2 بازدید
شهره

در اين تنگنا؛ به دعاي تو، اميد را در قلبم زنده مي بينم. دستان تو را بي نها يت، دوست مي دارم همان دستاني كه به سوي آسمان روانند، و از آنها، صداي عشق به گوش مي رسد؛ (به يادتم و ميدونم که تو هم هستی )