یک دوست

از در کافه که وارد شد، نگاه جستجوگرش را به اطراف چرخاند. گویی می‌خواست در کمترین زمان ممکن بفهمد که کی آمده و کی نیامده. کیف دستی و چمدان کوچک قرمزش را روی میز گذاشت. ساک مشکی کوچک ولی سنگینی همراهش بود که جز من، کسی آنرا ندید. ساک خاطرات بسته بندی شده ، حرفهای نزده و بغضهای در‌‌ گلو شکسته. از دور نگاهمان در هم گره خورد. لبخند زد. کم کم با بقیه رو بوسی کرد تا رسید سرمیز ما. اخمهایش را کمی درهم کشید و پرسید: " آخه من از این ور میز چطور محکم بغلت کنم؟ دوستم،خی___لی میست کردم! " از همان راه دور دست دادیم و روبوسی کردیم. در گوشم گفت: یادت باشه بیرون که رفتیم محکم بغلت کنم. هر دو خندیدیم. یهو یه چیزی به قلبم فشار آورد. فکر میکنم بغض دلتنگی بود، شایدم حجم سنگین سالها خاطره. آمد و روی صندلی روبرویم نشست. چند لحظه ای فقط در چشمهای هم خیره شدیم. خسته بود.خیلی خسته. می گفت حجم بالای کارش و این سفرهای مداوم بین لندن و تهران دارد او را از پا می اندازد. راست می گفت. ولی می دانستم آنچه که بتواند با تمام شهامت و جسارتی که از او سراغ داشتم از پا بیاندازدش، کار و بیخوابی و سفر نیست. فقط یک چیز است که می تواند در آنی و کمتر از آنی ،انسان را از پا بیاندازد و یا بالعکس جان و توان تازه ای به او بدهد . دلش جایی گیر کرده بود. نگفت ولی فهمیدم. چقدر زبان نگاه گویاست و برنده. فهمید که فهمیدم. لبخند تلخی زد.

کم کم دوستان رفتند و ماندیم چند نفر. بقیه هم رفتند و ماندیم ما دو نفر.  تاریکی. خیابان ولیعصر. نم‌نم باران. پای پیاده. خنکای نسیمی که جسم و جانمان را نوازش میداد. گفتیم و گفتیم و گفتیم. در آن یکساعت پیاده روی، دوازده سال خاطره ر ا شخم زدیم. اعتراض کردیم. برای جنگیدن با سرنوشت ، زره پوش شدیم. دنیا را به مسخره گرفتیم. خندیدیم. بغض کردیم. طغیان کردیم. فروکش کردیم و در نهایت، آنجا که یکدیگر را محکم محکم بغل کردیم، در برابر عشق سر تسلیم فرود آوردیم. او رفت با چمدان قرمز و ساک مشکی اش که حالا کمی سبک تر شده بود. ایستادم و رد شدنش از خط‌کشی عابر پیاده را تماشا کردم. داشتم سبک می شدم. حالا قطرات باران کمی بیشتر می بارید.

نترس دوست من! "باد ما را خواهد برد."

/ 4 نظر / 3 بازدید
یاسمن

اوهوم ...باد ما راخواهد برد ...