بعضی وقتها درست وقتی که انتظارشو نداری اتفاق می افته:

ديروز که ياسمن و مريم و گلناز کلی خوشحالمون کردن و اومدن شرکت و رفتن

من و عليرضا هم رفتيم خونه.توی وليعصر سوار تاکسی شهران شديم...يک تاکسی درب و داقون قديمی.راننده راديو رو خاموش کرد و ضبط رو روشن کرد:

يک مبلغ ارمنی مسيحی داشت سخنرانی می کرد.راجع به خدا....عشق....اميد و

ايمان.می گفت که خدا هيچ وقت ما رو رها نمی کنه و فکر فردای تک تک ما هم هست....خودمونو به دستهای خدا بسپريم تا رها شيم............از اين همه دغدغه و فشار و نفرت و ناراحتی......

/ 2 نظر / 2 بازدید
شري

چی اتفاق افتاده خانومی؟ خير باشه....تو که داری ميری سفر مارو از دعا فراموش نکنی....من کلی غمگينما!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یاسمن

سفر ٬کجا ؟ اتفاقا من و مريم هم که داشتيم می آمديم پیش شما ،آقاهه راننده تاکسی ، داشت حافظ می خوند و .. می گفت خدا بزرگه و همه رو دوست داره و توبه خوبه و ... :) بعضی وقتا اتفاقی اتفاق نمی افته !!!