عقرب

روزی مردی عقربی را دید كه در آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی كرد تا عقرب را از آب بیرون بیورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید و پرسید:
« برای چه عقربی را كه نیش می زند نجات می دهی؟»
مرد پاسخ داد :
« این طبیعت عقرب است كه نیش بزند ولی طبیعت من این است كه عشق بورزم. چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل كه عقرب طبیعتا نیش می زند؟»
عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نكن. حتی اگر دیگران تو را بیازارند.

/ 3 نظر / 2 بازدید
هانی

سلام اميدوارم خوب باشين نميدونم چرا با نوشته هات منو به بچگي هام بردي؟!شديدا دلبسته ی باغ بارون زده شدم.به منم سر بزن هانی

هانی

آدرس بلاگمو اشتباه نوشته بودم!!!!