گفتگوهای تنهایی

ببین! خیلی ساده است. دنیای من اینطوریه. یا صفر یا یک. یا زنگی زنگ یا رومی روم. یا آره یا نه. یا زشت یا زیبا. یا سفید یا سیاه. من از رنگ خاکستری بیزارم. دوستش ندارم. همه اش منو یاد هوای نیمه ابری و آلوده و دلگیر می اندازه. نمیدونم. شاید حق با تو باشه. شاید واقعا هیچ مطلقی وجود نداشته باشه. شاید واقعا همه چی نسبی باشه. ولی خب. چه میشه کرد؟

دلم میخواد وقتی یه چیز ساده و پاک و بی آلایشه، مطلق و کامل، پاک و بی آلایش باشه. دلم میخواد وقتی چیزی سفیده، واقعا سفید باشه و اگرم سیاهه واقعا سیاه باشه. آخه اینطوری بهتر و راحت تر میتونم تکلیف خودمو باهاش روشن کنم. یا هستم، یا نیستم. یا قبولش دارم یا ندارم. حالا باز تو حرف خودتو بزن. باز از من عصبانی شو که دوباره برگشتم سر خونه اول. همون مطلق گرایی. همون صفر و یک. خب آره. برگشتم سر خونه اول. نقطه صفر. همون نقطه شروع. آره. میدونی چیه؟ من شروع رو خیلی دوست دارم. مثل طلوع میمونه. زیبا و شفاف. مثل اوایل عاشقی می مونه. پر از هیجان و نشاط و دلشوره های قشنگ.

ببین! مثلا همین عشق. به نظرت میتونه خاکستری باشه؟ نه، نمیتونه. ممکنه گاهی سفید بشه، گاهی آبی. گاهی سرخ و گاهی سبز و حتی مشکی ولی خاکستری؟ فکر نمیکنم. همین طلوع، غروب، بارون، برف. اینا فقط وقتی خاکستری میشن که با یک آلودگی و ناخالصی همراه باشن. میبینی. خاکستری رنگ خالصی نیست. قاطی داره. یکدست نیست. خاکستری رو به ما نشون میدن که با خودمون بگیم، خب درسته که سفید نیست ولی حداقل سیاه هم نیست و اینطوری خودمونو گول بزنیم و سرگم بشیم. سطح توقعاتمون پایین بیاد. به هرحال، من دوستش ندارم. یاد آلودگی می افتم. یاد ذرات معلق غبار در هوا. یاد بنزین ناخالص. یاد آدمهای فریبکار متقلب. یاد ریا و دغل. یاد حسرت و آه. رنگ باید اصیل باشه. خالص باشه. خودش باشه. خود خودش.

/ 2 نظر / 6 بازدید
دمادم

خود خود خودش. رنگ باید بدون ناخالصی باشع تا زلالیش دیده بشه. خیلی زیبا و به جا اشاره کردی دوست عزیز.

سید مجیب

سلام منم سپیدی رو خیلی دوست دارم روزهای رنگی عاشقی اماا همین نوشته خاکستریه ، باز خاکستری بهتر از سیاهی نیست?