اعتراف می کنيم.....

سمیکو جونم خواسته تا اعتراف کنم ...منم اعتراف می کنم...

  • بچه که بودیم مامانم که تازه مذهبی شده بود به اجبار می خواست که نمازبخونیم....منم که از اجبار متنفرم...وضو می گرفتم....سجاده رو                        بازمی کردم....دولا راست می شدم ولی نماز نمی خوندم.....

 

  • تا ۲۴ سالگی نه تنها عاشق نشده بودم که حتی از جنس مخالف بیزار بودم... تا اینکه علیرضا رو دیدم...انقدر دوستش دارم که حتی گاهی از شدت علاقهخودم از خودم می ترسم....

 

  •  من بعضی وقتها روزه سکوت می گیرم....گاهی به ۱۰ روز هم می رسه....خودم ازش لذت می برم ولی گاها اطرافیانم را دیوانه می کنه...ولی .......
/ 7 نظر / 4 بازدید
سميکو

شهلا جونم سلام قرار بود ۵ تا اعتراف کنی هاااااااااااا!!!

سميکو

۱- خيلی باحال بود ۲- واقعاااااااااااااااااااااااااااااا خوش به حال عليرضا خان ۳- وااااااااااااااااااااااااااااای منم ميخوام از اين کارا بکنم! مخصوصا اگه نزديکترين کسانت هم از دست پر حرفيت شکايت داشته باشند!!

سميکو

ما منتظر چهارمی و پنجمی هستيم! هيچ جا نميريم همين جا هستيم

یاسمن

هنوز هم روزه سکوت می گيری؟ من که روزه تلفن می گرفتم و اينترنت ! اما همه هی شاکی می شدن !:))‌چه برسه به اين که ... البته کار نشد نداره ..