"یه روز خوب می آد..."

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود.پسر اول در زمستان, دومی در بهار, سومی در تابستان و چهارمی در پاییز به کنار درخت رفتند.سپس پدر همه را فراخواند و ازآنها خواست که براساس آنچه دیده بودند, درخت را توصیف کنند.

پسر اول گفت: درخت زشتی بود, خمیده و در هم پیچیده.پسر دوم گفت: نه...درختی بود پوشیده از جوانه و پر از امید شکفتن.سومی گفت: نه...درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطر آگین.باشکوه ترین صحنه ای بود که تا به حال دیده ام.و پسر چهارم گفت: نه!! درخت بالغی بود پر از میوه ها, پر از زندگی و زایش.

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید, اما هریک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید.شما نمی توانیددرباره یک درخت یا انسان, فقط براساس یک فصل از زندگی او قضاوت کنید.شوق و عشقی که از زندگیشان برمیآید فقط در انتها نمایان میشود.وقتیکه همه فصلها آمده و رفته باشند.

اگر در زمستان تسلیم شوید, امید شکوفایی بهار, زیبایی تابستان و باروری پاییز را نخواهید دید. زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبینید. در راههای سخت پایداری کنید. لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند.

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
el

سلام من از وبلاگ شما بازدید کردم و شمارو به بازدید از وبلاگ خودم به نام "چیزی که هیچ جا نمی تونی لنگشو ببینی" دعوت می کنم . اگر هم شما مایل بودید منو به اسم "چیزهایی که هیج پیدا نمیشه" لینک کنید و به بنده اطلاع دهید تا من هم شما رو لینک کنم با تشکر www.bazar.rozblog.com

خودم

[دست][گل]

یک دوست

عالی بود [گل]