سمفونی سپیده دم

گفت بر می­گردم،

و رفت،

و همه­ی پل­های پشتِ سرش را ویران کرد.

 

همه می­دانستند دیگر باز نمی­گردد،

 

اما بازگشت

بی­هیچ پلی در راه،

 

او مسیر ِمخفی ِبادها را می­دانست.

 

قصه­ گوی ِپروانه­ها

برای ما از فهم ِفیل وُ

صبوریِ شتر سخن می­گفت.

 

چیزها دیده بود به راه وُُ

چیزها شنیده بود به خواب.

 

او گفت :

اشتباه می­کنند بعضی­ها

که اشتباه نمی­کنند !

 

باید راه افتاد،

 

مثل رودها که بعضی به دریا می­رسند

بعضی هم به دریا نمی­­رسند.

 

رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد !

 

او گفت :

تنها شغال می­داند

شهریور فصل ِ رسیدنِ انگور است.

 

ما با هم بودیم

 

تا ساعتِ یک و سی و دو دقیقه­ی بامداد

با هم بودیم،

بلند شد، دست آورد، شنل ِ مرا گرفت و گفت :

 

کوروش پسر ِ ماندانا و کمبوجیه

پیشاپیش ِ چهارسد هزار سرباز ِ پارسی

به سوی سد ِ سیوند راه افتاده است.

 

باید بروم

 

فقط من مسیر ِ مخفی ِ بادها را بَلَدم.

تازه­ترين دفتر شعر سيد «علی صالحی»

/ 2 نظر / 3 بازدید
همفری بوگارت

زيادم جديد نيست من ۱ماه پيش خريدمش

امير

جالب بود .. مخصوصا اينکه رفتن هيچ ربطی به رسيدن نداره ... شروعش من رو ياد سيذارتهای هرمان هسه انداخت :)