درســی بــــزرگ از یـک کـــودک !

"سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بودو هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟برادر خردسال اندکی تردید کرد و سپس نفس عمیقی کشید و گفت : بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.

در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بودو مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود و لبخند میزد.سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.
نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت : آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟

پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود !"

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خودم

کاش انسان همیشه کودک بماند

سيما

بعدها همین خواهر سر ارث و میراث حاضر به مردن برادرش میشه!

پیک خورشید

بزرگترین و برترین انسانها کسانی هستند که در سینه قلبی کودکانه دارند. قلب انسان میتواند کودک بماند.

آزاد

همیشه درس های بزرگ را کودکان به ما خواهند داد چون از قلبی بکر و پاک برخوردارند

دمادم

کودکی خالص ترین احساسات انسانی را در خود دارد. کاش بتوانیم کودک درونمان را زنده نگه داریم.

یاسمن

بچه ها! بچه ها! خیلی پاکن! خیلی!

سید مجیب

سلام اینجا رو باز می کردم, قبلن فکر می کردم گوشیم داره زنگ می خوره اما حالا... [لبخند][گل]

فرید صلواتی

فرید صلواتی , بدان که باید ابتدا از خود آغاز کنی[ناراحت]

سایه

[لبخند]... همیشه از خوندن این وبلاگ لذت می برم ...[گل]