"به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی"

توی یه جمع قدیمی، آدماییکه مدتهاست میشناسیشون و توی شرایط مختلف کنار هم بودین، یهو برات غریبه میشن. وقتی به تک تکشون نگاه میکنی، احساس غربت میکنی. میشناسیشون ولی نمیشناسیشون. تو از این آدما تقریبا همه چیز رو به خاطرداری. خوبییها و بدیهاشون. ولی وقتی باهاشون هستی یا حتی در خلوت خودت، معمولاخوبیها و خاطرات خوشی رو که باهاشون داشتی رو به یاد میاری و درنهایت دوستشون داریولی اونا اینطوری نیستن. حالا که هستی به خاطر میارنت و معمولا یکسری رفتارها وخاطراتی رو که در شرایط خاص پیش اومدن رو بیشتر به خاطر دارن. خلاصه اینکه بدترینقسمت شخصیت تو، توی یادشون مونده و مهم تر اینکه همون برداشت رو به بعدیهای خودشون هم منتقل میکنن. یعنی آدمای تازه وارد اون جمع هم با اینکه تا حالا با تو برخوردخاصی نداشتن، ولی همه چیز رو راجع بهت میدونن. اونم فقط قسمتای بد داستان رو. اونمیکطرفه.با خودت فکرمیکنی چرا؟ و این سوال مثل خوره میفته به جونت. یه جوابایی واسش داری ولی کامل نیست. یه جاهایی اشتباهاتی کردی. قبول. ولی بعدش سعی کردی درستش کنی. چرا کسی قصد فراموش کردن و بخشیدنش رو نداره؟جالب اینجاست که اونایی که هیچ وقت درگیر این قضایا نبودن و فقط شنیدن، بیشتر بهش دامن میزنن. سالها این سوال وجوابها ذهنتو درگیر میکنه.ولی بالاخره که چی؟ هیچی. یه روز آروم و مطمئن، اون آدماو خاطراتشونو میذاری توی یه جعبه و درشو میبندی و اون جعبه رو میفرستی به دورترین مکان ذهنت و توی دنیای واقعی، تمام ارتباطاتتو قطع میکنی ولی تو دنیای درونت،هروقت دلت خواست، یه گوشه از در جعبه رو باز میکنی و یه نگاه به تمام یا قسمتی ازمحتویاتش میندازی و بعد هم درشو میبندی تا یه وقت دیگه.یه واقعیتهایی وجود دارن که باید پذیرفتشون. اینکه تونمیتونی همه رو دوست داشته باشی. تو نمی تونی از همه بدت بیاد. دیگران هم حقانتخاب دارن. میتونن تورو دوست داشته باشن یا نداشته باشن. میتونن واسه کارشوندلیل داشته باشن یا نداشته باشن. یه رابطه هایی، زمان و مکان محدودی دارن. تو یهلحظه به این نتیجه میرسی که : خب، تموم شد. همون لحظه باید این رو بپذیری. نبایدباهاش بجنگی یا کشش بدی. رابطه مثل یه طنابیه که دوسر داره. تو همیشه نمیتونی یه سرشو بکشی. باید از اون سر هم کششی باشه. در ضمن، هر چیزی هم دلیل و منطق نمیخواد.چرا همیشه دنبال دلیل میگردی. نه اینکه نداره. حتما داره . ولی دنبال دلایلشون،توی اینجا نمیتونی بگردی. جای دیگه و ریشه دیگه ای داره.

 

پ.ن: تو که توی اون جمع هستی و در عین حال نیستی، این نوشته رو بخون و بگذر. ذهن تحلیلگر کنجکاوتو مشغولش نکن. من تا حدودی فهمیدم داستان ازچه قراره. حرفای اون شب تو هم بیشتر کمکم کرد.اینو واسه ثبت تو خاطرات آنلاینم نوشتم. به قول سهراب: به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی. بی خیال.

/ 5 نظر / 11 بازدید
انرژی مادر

تجربه حیطه‏ هاى دیگر: هرچه را که روح انسان در این جهان بشناسد و ادراک کند، امکان تجربه آن در حیطه‏ هاى دیگر میسّر می گردد

سیما

یادته چند وقت پیش راجع به همین موضوع با هم حرف میزدیم و تو میگفتی که آدما رو می بخشی و من میگفتم نمی تونم فراموش کنم؟؟؟ به این جا که میرسی باید یادت باشه بقیه هم در حقت چه بدیهایی کردن نه این که فقط خودتو مقصر بدونی! یاد بگیر مثل بقیه همه تقصیرا رو گردن بقیه بندازی و خودت رو بری از هر اشتباهی بدونی! نبخشی تا اگه نبخشیدنت ناراحت نشی! اینه که منم نمی بخشم... وقتی بخشیده نشم ناراحت نمی شم چون انقدر بدی ازشون تو ذهنم هست که تو دلم میگم :به... نبخشن! ناراحت نباش عزیزم دنیا اگه این سیاهی ها رو نداشت چشم آدم رو میزد! [گل]

خودم

سلام خیلی وقته سراغی ازتون نگرفتم ببخشی درک روابط بین انسانها موضوع بسیار پیچیده ایست ولی این نوشته رو خیلی قبول دارم :رابطه مثل یه طنابیه که دوسر داره. تو همیشه نمیتونی یه سرشو بکشی. باید از اون سر هم کششی باشه. در ضمن، هر چیزی هم دلیل و منطق نمیخواد.چرا همیشه دنبال دلیل میگردی. نه اینکه نداره. حتما داره . ولی دنبال دلایلشون،توی اینجا نمیتونی بگردی. جای دیگه و ریشه دیگه ای داره.

سید مجیب

سلام این اتفاق هم برای من پیش اومده و خیلی خوب درکش کردم

سایه

به نظر من اگر چه حرفات درست و تلخ بود اما تو این مدت زندگی به این رسیدم که واقعا اگر یه طناب قرار باشه که کشیده بشه ... حتما کشیده می شه ... فقط بدیش اینه که گاهی ماها ،در مورد دیگران از روی خودمون قضاوت می کنیم...با همون دل و فکر خودمون ....به قول تو اینم می گذره ....منتها زمانش .... نه اثراتش. اونا همچنان میمونن و دهن کجیشو حتی با جعبه بسته بندی شده و به گوشه یی پرتاب شده دارن!