"ظهر تابستان است"

هوای گرم و شرجی نیمه تابستان، توی اون ساحل آفریقایی، حسابی اون رو از تک و تا انداخته بود. یک رخوت عجیبی وجودش رو فرا گرفته بود. دلش می‌خواست بخوابه و هرگز بلند نشه. دائم با خودش کلنجار میرفت. تصمیمشو گرفت. از هتل رفت بیرون و‌ شروع کرد به قدم زدن روی شنهای گر‌گرفته ساحل. دریا لاجوردی بود. رنگ مورد علاقه اش. ساحل و شنهاش به نظرسفید می‌رسیدن. تمام ویلاهای‌کنار‌ساحل دارای دیوارهایی‌کوتاه بارنگ سپید بودن و حاشیه بالای دیوارها، آبی آسمانی. گلهای انگوری آبی و بنفش و سرخابی هم از در ودیوار ویلاها آویزون بودن. خودش رو از محدوده ویلاها دور کرد. تا چشم کار میکرد آبی لاجوردی دریا بود، آفتاب داغ نیمه تابستان، شنهای سفید کنار ساحل و پاهایی که داشت تاول میزد.

نشست کنار ساحل و غرق در رویاهای ظهر تابستان شد. این عادت بچگیهاش بود. می رفت توی رویا. گذشته و آینده رو در لامکانی و لازمانی طی میکرد و بر می گشت. اینبار وقتی برگشت، تهی شده بود. نه گذشته ای رو مرور کرده بود و نه آینده ای رو تصور. هیچ چیزی حس نمیکرد. جسم و روحش دو تا شده بودن. با یک فاصله از هم. راه میرفت ولی پاهاشو حس نمیکرد. می دید ولی نه اون چیزی رو که روبروش بود. می شنید ولی نه اون صداهایی که در اطرافش بود.جسمش داشت به یه سمت میرفت و روحش ، پشت به اون، به سمتی دیگه. ترسید. فریاد بی صدایی کشید. یهو وزش ملایم نسیم روی گونه هاشو احساس کرد. آدمهای بیهوش رو دیدی که روی صورتشون یک لیوان آب می پاشن و یهو طرف به هوش میاد و می پرسه؟ چی شده؟ من کجام؟ آره، همون حس رو داشت. انگار برای چند لحظه هم که شده توی پیمودن عادی مسیر زندگیش یه گپ، یه وقفه ایجاد شده بود...

 

پ.ن: عنوان مطلب ، برگرفته از شعری از سهراب سپهری است.

/ 1 نظر / 6 بازدید
سید مجیب

سلام آهنگِ قشنگیه خیلی اما یکم ایرانی نیست بوی کویر های ایران رو نداره