کلبه خاکی

           پاییز که می شود، بادهای سرد که می وزند، سرما که در مغز استخوانم نفوذ می کند، بیشتر یاد تو می افتم. آنجا، در آن کلبه سرد، بی اجاق ، بی لباس، بی نفس، بی حرکت، بی لبخند، بی صدا، بی فریاد. جای تو سردم می شود. چقدر التماست کردم که آنجا نروی؟ چقدر گریستم و خواستم که ساکن آن جا نشوی؟ حالا رفته ای و من همه اش سردم می شود. باد که می وزد، جای تو می لرزم. بیقرار که می شوی، جای تو فریاد می شوم. فریاد که می شوی، جای تو بغض می شوم. باران که می بارد، جای تو خیس می شوم.گریه که می کنی، برایت آغوش میشوم. رها که می شوی، گرفتار می شوم. "روزگار غریبی است."

/ 5 نظر / 2 بازدید
دمادم

روزگار غریبی ست نازنین.

دمادم

روزگار غریبی است نازنین

سید مجیب

پاییز که می شود ... خیلی زیبا بود اما پر التهاب از بی قراری

خودم

این کلبه‌ی خاکی سهم همه‌ی ماست پس بهتر است تا نرفتیم توی این کلبه‌ی چوبی به یاد زیباییها باشیم[گل]