روزمرگیها

دم غروب، درگیر روزمرگیهام، داشتم راه عادیمو میرفتم که رسیدم به یک سربالایی. به سختی ازش بالا رفتم و پیچیدم سمت راست. یهو صحنه ای دیدم که برام باورنکردنی بود. یک خیابون باریک و خلوت که دو طرفش پوشیده شده بود از درختایی که باد پاییز رنگارنگشون کرده بود.سبز و زرد و نارنجی. باد توی گیسوان درختان میپیچید و از دو طرف، برگهای بی قرار که معلوم نبود باد توی گوششون چی زمزمه کرده بود که از درختا جدا شده و در هوا شناور بودند و به آهستگی برزمین فرود می آمدند.آفتاب بی رمق عصر پاییز، صفحه نمایش رو روشن کرده بود. گویی همه چیز در نهایت اعتدال و زیبایی بود. همه به بهترین نحوی در حال ایفای نقششون بودند. از همون وقتایی بود که دلت میخواست دکمه پاز رو بزنی و بایستی و ساعتها این منظره زیبا رو تماشا کنی.

 یهو از خودت می پرسی ، هرروز صبح زود که از خونه میزنی بیرون تا شب که برگردی، توی تلاش و تکاپوی هر روزه، ممکنه چند تا از این صحنه های زیبا رو از دست داده باشی؟ صداها و شلوغی اطرافت، چند بار تونستن  باعث بشن که صدای ملتمس درونت رو که اندکی توجه می طلبه رو نشنوی؟ چند بار بی تفاوت ازکنار فریادها و بیقراری های روحت که خسته شده و کمی هوای تازه می خواد ، گذشتی و توی بهترین حالت، وعده روزی دیگه و جایی بهتر رو بهش دادی؟ زندگی رو باید زندگی کرد. لحظه به لحظه اش را. شاید این تصویر زیبا، آخرین تصویری باشد که میبینی. شاید این صدا و نجوا، آخرین صدایی باشه که میشنوی. شاید این عطر دل انگیز، آخرین عطر و بویی باشه که استشمام میکنی. شاید...

/ 8 نظر / 7 بازدید
یک دوست

همیشه باید از لحظات استفاده کرد حتی شاید کسی که روبرومون نشسته و خیلی راحت از کنارش میگذریم آخرین باری باشد که صدایش را می شنویم

سیما

نه... من هنوز خیال مردن ندارم دوستم [چشمک]

دمادم

پاییز...پاییز پادشاه فصل ها پاییز

مریم

پاییز رو خیلی دوست دارم قشنگترین فصله به نظر من [لبخند]

سیما

تولدت میارک مهرآئینم![گل] [ماچ]

برزین

زندگی آنقدر سخت شده که فقط چهره بد و زجر آور آن خود را در معرض تماشای مردم قرار می دهد . متاسفانه

خودم

ما دیگر تقریبا هیچی نمی‌بینیم نه زشت نه زیبا فقط مشکل می‌بینیم همین